به فرشته گفتم هیچ فاجعه ای جدی تر از این نیست که من همه جا دنبال ردپای از خودم
می گردم ،این شکاف عمیقی که هر روز من رو از واقعیت های دوست داشتنی درونم دورتر
می سازه عینیتی که خیلی کاذب هر روزم رو با اون اغاز می کنم ،فرشته پاشو که دراز
دراز کرده بود روی میز جا بجا کرد وفقط خندید...
"شاید این اولین بار باشه بعد از تولد سارای وارد فضای اینتر نشنال شدم
بلاخره منهم سارای دار شدم دختری که نازک، انقدر نازک که به قول سهراب
عزیز می ترسم با یه (ها)کدر بشه ،سارای موجود کوچلوی که من میگم
فلفل نبین چه ریزه...سارای هر روز با هزار ماشاالله وهزار قربون صدقه تو
دست دوست واشنا به زندگی وبه این دنیای هزار مجهول سلام میکنه وهر
روز با رفلکسی جدید سعی در شناخت این دنیای خرافی داره
سعی کردم با یه خبر هر چند کوچک وهر چند خودمونی تولد سارای رابه
دنیای اینتر نشنال برسونم وبگم که سارای چهل واندی که هرروز با اشک و
لبخندش میگه که من هستم

..
نوستالوژی شاعرانه
مروری بر دفتر شعر ازدوستت دارم سروده عباس محمدی کلهر
برای این که بخوام به فرشته خود نمایی کرده باشم ودارایی خودم وعباس رو به رخش بکشم ،یک نسخه از مجموعه " از دوستت دارم "رو نشونش دادم ومثل آدمهایی که دارن مطلب خیلی مهمی رو گزارش میدن رو کردم بهش وگفتم: این مجموعه به تازگی توسط انجمن قلم به چاپ رسیده و محصول سال
1388 وشامل سه بخشه. بخش اول این کتاب شامل غزلیات کلاسیک شاعره ، بخش دوم کتاب به دوبیتی اختصاص یافته وبخش پایانی مجموعه، که بنام پروانگی به چاپ رسیده مجموعه ای از اشعار نیماییه که با هزار راه نرفته تموم میشه.... ،وهمینطور که شروع کردم به چر خیدن به دور فرشته کتاب رو بهش داده واضافه کردم: نکته جالب کتاب رنگشه. رنگ طلایی که کاملا اتفاقی وبا نظرو سلیقه ناشر
انتخاب شده ، برای ما اتفاق خوشایندی بود. چون رنگ اصالت داریه وما رو یاده نسخه های نفیس خطی میندازه .هر چند کل مجموعه نوستالژی معنا داریه که هر کس عباس رو نشناسه با این نتیجه میرسه که عباس کلهر تمام لحظه های قشنگش حتی زندگی عادی ومعمولیش- که هر صبح با دسپاچگی شروع میشه –شعره...
ادامه مطلب...
مروری بر مجموعه شعر «بادها خواهران منند» سروده محبوبه ابراهیمی
در جستجوی نوآوریها و بدعتهای شاعرانه یک شعر و نحوه بهرهمندی از الفبای زبانی و نحوه چینش کلمات، دامنه معنایی و جغرافیایی ذهنی شاعر و نحوه بیان دغدغههای فردیاش آشکار میشود.
به عبارتی محتوا و درونمایه یک شاعر انعکاس فراز و فرودها و پیچ و تابهای روحی است که فرد در مواجهه با خود و جهان از خود بروز میدهد.
اندیشیدن و قیاس در مورد زندگی، خویش، من قبل از خویش، از ویژگیهای این مواجهه است. و همین قیاس است که در تکامل با نوع دیدن و شنیدن نگرش فرد را در مواجهه با دریافتهای عینی و ذهنی او شکل میدهد.
ادامه مطلب...
یه فشردگی شاید یه شکاف بین من ومن به وجود اومده ،گاهی انقدر بارز میشه که بدون
اینکه به باورش برسم میگم این من نبودم،باور کن فرشته من نبودم وگاهی واقعا من
نیستم فقط نمی دونم این که تمام یک روز با افکارش تو سطح یک چهار دیواری اشغال
می کنه کیه؟
فرشته دستشو گذاشته بود روی آیینه کنار هفت سین وداشت خودشو نگاه می کرد
نگاهش یه جای بود که اصلا شبیه کسی نبود که تو یه آیینه دنبال تصویر خودش باشه
صدامو بلند کردمو مثل ادمهای که خیلی بی حوصله اند گفتم این شکاف از کی وکجا پیداش شد؟
فرشته از کنار سفره هفسین از کنار آیینه گذشت ورفت یه گوشته بدون توجه به من
شونشو انداخت بالا ونگاهش رو مستقیم به سقف دوخت.
دستامو گذاشتم روی صورتم وسعی کردم فقط به خواب فکر کنم خواب که اگه یواش
قدمهای نرمشو بر می داشت ومیومد سراغم دیگه دلم نمی خواست به هیچ ادعای
فلسفه ای که ما به ازای زیادی داره فکر کنم.
دلم گرفت دلم گرفت از این زمانی که مدام در حال رفتنه وهمه سطح خواب من رو
با خودش هر شب به جای میبره که واقعا نمی دونم اونجا کجاست ،ومن کجا باید دنبال
باشم ؟
بهار در ترافیک
از خواب که پا شدم یه راست رفتم توآشپزخونه چون این عادت همیشگی فرشته بود
قبل از من از خواب بیدار می شد وساعتها توی آشپز خونه برای خودش می چر خید تا
صبحانه ای مفصلی برای اون روزش ترتیب بده،ولی امروز فرشته تو آشپز خونه نبود
انگشتشو گذاشته بود روی لبش وداشت به بیرون از پنجره نگاه می کرد و نفسهای عمیق
می کشید ،بعد یک لحظه مکث می کرد وبعد دوباره پشت می کرد به پنجره وسعی
می کرد چیزی رو لمس کنه ،من که کلا گیج شده بودم رفتم کنارش وسعی کردم تمام
کاراشو مثل خودش تکرار کنم ،فرشته که متوجه من شده بود شروع کرد به خندیدن
منم خیلی عصبانی رومو کردم بهش وگفتم معنی اینکارها چیه ؟
فرشته که کمی اخمالو شده بود مثل یه بچه لوس که غصه نداشتن یه چیز مسخره رو
می خوره با یه صدای خیلی نامفهوم گفت: بهار کجاست چرا نمبینمش ؟
منم مثل آدمهای که خیلی عقل کل هستند ،گفتم: یعنی چی که بهار کجاست ؟بهار که فرد
نیست بهار که پشت شیشه پنجره نیست ،باید اهل سلوک باشی که بفهمی بهار یعنی چی
بهاروسیعه خیلی زیاد بزرگه تو یه کلام کوچولو جمع نمیشه باید سالها رفتن وآمدنش رو
دیده باشی.
ولی فرشته باید اعتراف کنم که این روزها بهار برام مثل توشده ،هست ونیست.
گاهی بهش آنقدرنزدیک میشم که دلم میخواد کنار آفتاب پرنگش ،اون نور طلای زرد
رنگ ازخوشبختی بمیرم وهمه جا رو مثل یه حجم خیلی وسیع لای انگشتام بگیرم
وساعتها لمسش کنم.یا وقتی آنقدر مایوس توی تاکسی و توی یه ترافیک چهل وپنج
دقیقه واقعی که تمام قیافه ها کج وکوله شده به بهار فکر کنم و لبخند بزنم به اینکه علت
این تردد بی سابقه بخاطره از راه رسیدن یه خوشبختیه که خلاصه شده در
صدای خس خس راننده ایه که به راننده ای کنار دستی داد میزنه میگه :آقا نرو
مگه دیونه ای که بری وتوش گیر کنی شوخی که نیست صرف نداره. ولی من که میگم
این بی سابقه بودن ارزشمنده وکاش که تموم نشه کاش که آفتابی تر بشه.
فرشته که حسابی ذوق زده شده بود مدام تکرار می کرد کاش کاش.....................
و،یادمه فرزانه یه روزایی بهم میگفت خانم هاویشان ،چون همیشه دوست داشتم تمام
پرده ها رو بکشم .ولی حالا مدتهاست که هاویشان مرده ودلش میخواد هر روز پرده ها
رو کنار بزنه وآفتابی باشه ،بهاری باشه.........
مدتهاست که، که ،که ،همش که، که، می کنم که، اگه اینطوری بود بهتر نبود ؟
یک دنیا جمله، کلمه ،که با تمام که های موجود جمع نخواهد شد . به فرشته گفتم که اگه این که ها حذف بشه وبعد یه چیز سبک مثل تو میومد داخل ذهنم و می تونستم ساعتها خیره بشم به آسمون وانقدر دنبال که ها رو نگیرم تا کش بیاد تو ذهنم وبعد من باشم وکه های که سنگینند مثل کوه نه اینکه مثل کوه استوار باشند نه فقط سنگینند بهش گفتم این یه حسه که ما بهش میگیم حیف که نشد حیف که نیست یک عالمه فعل منفی کش دار که پایان پذیر نیست .
نیست فرشته جان نیست که اگه بود من هم مثل تو فقط کارم دلبری کردن بود ونشستن روی ابرها .
آوازهای من و فرشته
کاش می شد یکی از اون فرشته ها هر صبح که می شد میو مد خونه ما ودوتای یک دل
سیر با هم آواز می خوندیم .یعنی تا ارتفاع زیادی دهنمون رو باز می کردیم ویک سری
صداهای ناهنجار رو به جای جای این خونه پرتاب می کردیم و بعد به ناهنجاری این
جریانی که هر روز به اسم آواز روی نبض یک سری افکار ضبط میشه فکر میکردیم
درست شبیه هم دستامون رو میذاشتیم زیر چونمون وبه نمایش خنده دارزندگی از ته دل
می خندیدیم وبد مثل اینکه هیچ افکاری روی دلت سنگینی نمی کنه به صبحانه ای فکر
می کردیم که با هم دیگه توی آشپزخونه ترتیب طبخ اون رو داده بودیم .،
واصلا به اصالت روح، اصالت یک فکر اهمیت نمی دادیم ومدام به باز وبسه شدن دهنی
فکر میکردیم که نیاز به چیزهای خوشمزه داره مثل یک فنجون چای داغ که دلت
می خواد بی دغدغه واز سر خوشی نوش جان کنی وبد به فرشته بگی راستی چه قدر
این بی وزنی تو جالبه یعنی اینکه هیچ باری رو توی ذهن من در تمام مدت حضورت
ایجاد نکردی.
وچقدر خوب بود که هر صبح این بی وزنی روتمرین می کردیم دارم فکر می کنم علاوه
بر بالا رفتن حجم فیزک فعلی حجم افکار ما هم داره بالا میره وتقریبا انقدر آمار رسوب
ذهنی بالاست که باید برای این افکار پرحجم هم کاری کرد.
پروانه جوینده
تمام شد بیش ازانکه بند بیاید این قطرهای تطهیر شد برگونه های تو ..تمام شد چه زود
گیر کرد ه دلم در ابتدای این روزهای که گذشت که باورم یادت بود ...
که این همه شیون که این هلهله ذخیره شده در هوا جنجال به تکرار رسیده یاد توست
یادت همیشگی بر گونه های کسی که می شناسمش که این روزها نام تو را با نام او
تکرار کردم.
بازم باور می کنم که تو هستی که تو بی اندازه رشد می کنی در قسمتی از من جای که
سرنوشتم باتو تعریف خواهد شد .دوست دارم سرنوشت من .
